ایـن داسـتان، برداشـتی آزاد از زمانـه و زندگی شهید ناهید فاتحی کرجو، با حفظ نقاط و نکات برجسته و اصلی است ایـن رمـان، روایتگـر زندگـی دختـری کُـرد اسـت کـه درکنـار رودخانه های جـاری و در پـای کوه هـای بلند کردسـتان چنـان ایسـتاد کـه تا امروز تنها اسـطوره ها ایـن چنین با دست هایی خالـی و قلبی محکم، پاِیِ شـرافت و ایمان خویـش پایـدار مانده اند. داسـتان مربـوط بـا خانـواده ای کُرد اسـت که در سـنندج زندگـی میکننـد و در بحبوحـة ناآرامی ها و جنـگ داخلی بـا گروهك هـای ضـد انقـلاب چـون کوملـه و دموکـرات و... بـا مشـکلات دسـت و پنجه نـرم می کننـد. ناهید و مادرش سیده زینـت و برادرانـش فـرزاد و فرهـاد، و خواهرانش مریـم و نرگس. سـال گذشـته شـهر دسـت کوملـه و دموکرات هـا افتاده بـود و برای مدت هـا ناهید را بازداشـت کـرده بودند. اینک شـهر دسـت نیروهـای انقـلاب و سـپاه پاسـداران بود... تـا اینکه دوبـاره در حملة نیروهـای ضد انقلاب ناهید اسـیر می شـود و در اثـر شـکنجه های بی رحمانـة آنهـا بـه جرم جاسوسـی به شـهادت می رسد چهـار پنـج مـاه از شـهادتش می گذشـت کـه نیروهـای انقـلاب روسـتایی را که ناهیـد در آنجا به شـهادت رسـیده و دفن شده بود، به تسخیر خود درآوردند. کاک نریمـان، جنـازة ناهیـد را از تـوی گـودال بیـرون آورد. تنش می لرزیـد. همـه گریـه میکردنـد. کل مردم ده آمده بودند. زنها ضجه می زدند و شانه مردان می لرزید. زنی سیاه پوش آمد همه نگاه ها به او بود. مادر شـهید، سـیده زینت سراپا سیاه پوش به دیدار دخترش آمده بود. تهمینه جلو رفت با بال روسری اشکش را پاک کرد و سیده زینت را در آغوش گرفت. سیده زینت نه ضجه می زد و نه شانه اش می لرزید زنهـا التماسـش می کردنـد که جلو نـرود، اما او رفت و تابوت را بوسید. سپس دست ها را رو به آسـمان بـرد و گفـت: «خدایـا قبـول کـن» آنـگاه رو به مردم کـرد و گفـت: «آرزوی یـك قطره اشـك را بر دل دشـمنان می گذارم"
برچسب: کتاب دخترم ناهید,
نویسنده: هلیا رضاپور